عاشقانه‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹ عاشقانه‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
اگر به دنبال جدیدترین فیلمهای رمانتیک و عاشقانه هستید کلیک کنید
کسب درآمد اینترنتی
با کمتر از ۲ ساعت کار در روز درآمدی معادل ۹۰۰.۰۰۰ تومان داشته باشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 21 خرداد ماه سال 1388
سفینه

بی گمان هر کدام از ما در لحظه ای، هرچند گذرا، از رابطه عاطفی خود به این نتیجه رسیده ایم که ای کاش این رابطه از ابتدا سر نمی گرفت یا بدتر از آن آرزوی مرگ طرف مقابل خود را به ذهنمان راه داده ایم. حال اگر این رابطه عاطفی، یک رابطه ساده باشد و یا هیچ کدام از تعهدهای زجرآور ازدواج دائم – به هر حال باید جایی هم برای ازدواج موقت در نظر بگیریم – را به همراه نداشته باشد و اگر ما در این تصمیم خود در جدایی از شخص مربوطه مصر باشیم که به همان راههای هنجار و یا نابهنجار متداول، متوسل می شویم. این اندیشه در ذهن من قوت گرفت که بدترین اتفاق در کش و قوس چنین رابطه هایی چه خواهد بود؟

فرض کنید که در موقعیتی کاملاً رویا و شاید کابوس گونه، در اثر بی مبالاتی های نوع بشر، دنیایی که در آن زندگی می کنید و به تمام خوبی ها و بدی های آن خو گرفته اید، در آستانه یک اتفاق مهیب و یا به عبارت دقیق تر طوفانی در ابعاد طوفان نوح(ع) در شرف وقوع است. در موقعیتی مشابه، شما ناگزیر به آن هستید که سوار بر سفینه نجاتی شوید که از قضا جای کافی برای همه نوع بشر بر روی آن نیست. مدت زمان زیادی وقت ندارید، و برای آنکه بتوانید سوار بر کشتی شوید باید جفتی به همراه خود به عرشه کشتی ببرید – یاد قهوه خانه های فرح زاد افتادم که در فصل های شلوغ سال، از پذیرفتن میهمانان مجرد معذورند – شما به تکاپو می افتید، وقت زیادی باقی نمانده و شما هنوز نتوانستید زوج مناسبی برای خود بیابید. می ترسید که خیلی از سفینه نجات فاصله بگیرید؛ چراکه ممکن است سفینه بدون شما به راه افتد. آن قدر دور می روید که بتوانید در کوتاه ترین زمان ممکن، خود را به کشتی برسانید. در خم یک کوچه؛ عرق ریزان و نالان از بخت خویش، جفتی می یابید. بر خلاف داستانهای افسانه ای و یا هالیوودی، سالهای نوری از جفت رویاهای شما فاصله دارد – ویژگیهای باور نکردنی او را به قوه تخیل خودتان واگذار می کنم . خوب، شما در یک موقعیت پیچیده قرار می گیرید؛ جفت مورد نظر را برای همراهی با خودتان راضی کنید، به جستجو ادامه دهید یا اینکه به طور کلی به بخت خود نفرین بفرستید و در انتظار سرنوشت محتوم، آخرین سیگار خود را همراه با لذت در یک کافه شاپ دنج و خلوت -  به طور قطع صاحب آن در بلندترین نقطه شهر پناه گرفته و شما باید خودتان قهوه را آماده کنید – بگیرانید. بدون شک بدترین حالت آن موقعی رخ می دهد که شما برای نجات جانتان، روح خود را به شیطان می فروشید و به جفت مورد نظر پیشنهاد همراهی در سفینه نجات می دهید. به گمان من سیگار آخر به همه اینها می ارزد. هرچند که باعث کوتاه شدن عمر و بیش از 70 نوع بیماری می شود، اما دوست عزیز، دقت کن، اگر راه حل اول را انتخاب کنی، بدون شک 70 سال دیگر زندگی خواهی کرد، اما هر روز صبح که آفتاب به نرمی چشمهایت را نوازش می دهد و با لبخندی بر لبهایت تو را بیدار می کند، با کابوسی روبرو می شوی که در خم یک کوچه، و در حالیکه مشغول ادرار کردن بود، به عنوان جفت خود انتخاب کرده ای.

نتیجه اخلاقی : وقتی که طرف مقابل، چنان به نقطه جوش می رساندت که دیگر همه دنیا را چنان گاوی خشمگین به رنگ قرمز می بینی، کمی آرام بگیر، به سفینه نجات فکر نکن، در چشمهای وی نگاه کن، به آهستگی بلند شو و خود را به کافه شاپ دنجی که می شناسی برسان، قهوه ای بنوش – بدون سیگار البته - و او را برای همیشه فراموش کن. چون ضرر با او ماندن، از سیگاری که در کنار قهوه می گیرانی کمتر نیست. باور کن.!

دوشنبه 11 خرداد ماه سال 1388
عاشق
وقتی که می بینمت،
خیلی سخته که عاشقت بمونم٬ چون هر ثانیه رو برای من جهنم می کنی.
وقتی که نمی بینمت٬
خیلی سخته که از تو متنفر نباشم٬ چون به این فکر می کنم که هر ثانیه رو داری با کس دیگری سپری می کنی.
اما اگر بمیری٬
همیشه عاشقت می مونم. برای همیشه.
شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1388
تصور کن!

تصور کنید که در سالهای طلایی جوانی به سر می برید و همه چیز بر وفق مراد شماست. تا اینکه در یک حادثه تراژیک و در عین حال غیر منتظره قدرت بینایی خود را از دست می دهید. خیلی ساده و بدون درد. از ذکر همه دردها و رنجهایی که ممکن است متحمل شوید خودداری می کنیم. چه دلیلی دارد که در این فرصت کم و در میان همین جملات کوتاه، برسر چنین مسائلی فکر خود را مشغول کنیم؟

حال فرض کنید که در یک موقعیت دراماتیک – اجازه بدهید کمی ته مایه ملودرام به آن اضافه کنیم – شما تصمیم می گیرد که فردی را نه به عنوان شریک زندگی – این روزها آدمهای خیلی کمی را می شناسم که از هنرِ حفظ شریک زندگی اندک سررشته ای داشته باشند. – بلکه تنها به عنوان همراه، هرچند برای مدتی کوتاه، انتخاب کنید. باور کنید که نابینایی شما هیچ تأثیری در جذابیت شما ندارد و همچنان مقبول خاص و عام هستید – کمی رویاپردازانه اما لذت بخش است .

یک سوال ساده : شما کدام را انتخاب می کنید؛ فردی که صورت او را در زمانی که چشمهای شما سویی داشت انتخاب می کنید؟ یا شجاعت آن را در خود احساس می کنید که به تجربه های تازه دست بزنید؟ شاید سوال را باید به گونه دیگری مطرح کنم؛ ترجیح می دهید زیبایی درونی را در کنار خود داشته باشید، یا زیبارویی را که خاطره طرح اندامش هنوز در رویاهای شما زنده است؟ شاید این سوال هنگامی معنی پیدا کند که اندک شانسی داشته باشید که بینایی شما باز گردد. البته این بسته به آن است که خالق داستان تا چه حد نسبت به شخصیتهای داستانش رحم و شفقت نشان دهد. من این سوال را از خود پرسیدم. به همه آدمهایی که در کنارم بودند، ماندند یا رفتند. به همه حق انتخابها. با این فرض آرمان گرایانه که هیچ پاسخ منفی از هیچ کس دریافت نکنم. صادقانه، اول به آن فکر کردم که آیا تحمل نابینایی را دارم یا نه؟ بعد، من کدام را انتخاب خواهم کرد؟ آن را کمی برای خود پیچیده تر کردم؛ وقتی دیگر عشق برای شما آن رنگ و بوی پیش از این را نداشته باشد، وقتی که منطق گفتگوی غالب درگیرهای ذهنی شما باشد. وقتی که بر این باورید که داستانهای رویاپردازانه را حتی برای کودکتان هم تعریف نکنید. پاسخ؟ دیگر به پاسخهایی که در ذهنم مرور می کنم، هیچ اطمینانی ندارم. وقتی نتوانید خود را در جایگاه قهرمانهای داستان هایتان تصور کنید، دردها و رنجها و بالاتر از آن آرزوها و رویاهایشان را حس کنید. داستان نوشتن، ماشینی و از هر زمانی سخت تر می شود.

شنبه 29 فروردین ماه سال 1388
۱۰۰۱
من ۱۰۰ روش می دانستم و به آن می بالیدم.
او ۱۰۱ روش می دانست و احساس غرور می کرد.
بعد از رفتنش٬ هنوز بهترین خاطره ای که در ذهن دارم٬ همان  یک دیدار تصادفی در کتابخانه است.
 * * *
پدر بزرگ تنها یک روش می دانست.
مادربزرگ نیز از او آموخت.
در ازای آن به  ۱۰۰۱ روش به یکدیگر محبت کردند.
بعد از رفتن  مادربزرگ٬ هر روز ۱۰۰۱ بار پدربزرگ از او یاد می کند.

پینوشت : وقتی به آدم می گن که فقط ۵۰ روز وقت داره که تزش رو ارائه بده وگرنه ...   آدم دیگه به بلاگ نویسی فکر نمی کنه٬ یا به معجزه فکر می کنه یا به اینکه سر پیری و معرکه گیری؟!!
جمعه 7 فروردین ماه سال 1388
در ستایش...

ماده گاوی در خانه دارم. هر صبح که در رختخواب من بیدار می شود، باید به یادش بیاورم که گاو است.

چهارشنبه 21 اسفند ماه سال 1387
آنقدر که...

آنقدر که می توانست خود را جابجا کرد. چانه اش را بالا گرفت تا گردن چروکیده اش که در سایه سر بزرگش مانده بود، زیر تابش آفتاب گرم شود. بیهوده تلاش کرد تا یکی از چرخهای صندلی را به عقب براند تا نیمه راست بدنش را در معرض تابش آفتاب قرار دهد.

دستش را دراز کرد. عینکش بر روی کتاب مانده بود. عینک را به چشمانش زد. منظره دودگرفته ای از شهر در پیش رویش بود. پشت بامها و بالکنهای خانه های روبرو. کوچه ای در زیر پا که او نمی توانست، هیچ به آن نگاه بیاندازد. سرش در گردنبند طبی محکم رو به جلو مانده بود. اگر آن را باز می کرد، آنگاه تنها می توانست منظره کوچه را ببیند و همه چیزهای دیگر را از دست می داد.

در پشت بامی، یکی دو کوچه آن طرف تر باز شد. دختر جوانی با پیراهن و دامن و روسری کوچکی که به شدت گره خورده بود، به روی بام آمد. ملافه های سفیدی در ظرفی پلاستیک قرمزرنگ به دست داشت. پیرمرد آب دهانش را به سختی قورت داد. با حرکت خفیف سیب گلویش، پوست چروکیده اش به سطح داخلی گردنبند بیشتر کشیده شد. احساس خارش باعث شد پیرمرد کمی، آنقدر که می توانست، سرش را بالاتر بگیرد. دختر ملافه را بر روی بند کشید و طرح اندامش پشت ملافه گم شد. پیرمرد تنها خاکستری سایه او را می دید که پشت ملافه می جنبید.

پیرمرد چشمها را کمی تنگ تر کرد. تصویر دختر تار تر شد. همگام با ضربآهنگ حرکت دستهای دختر، برروی دسته صندلی چرخدار شروع به نواختن کرد. دختر بالا و پایین می شد و ضربآهنگ انگشتان او شدت بیشتری می گرفت.

اندام دختر از پس ملافه نمایان شد. پیرمرد از حرکت بازماند. برای لحظه ای سر دختر به سمت او چرخید. پیرمرد آنقدر که می توانست، برای او سر تکان داد. بی توجه به او، بار دیگر طرح اندام دختر پشت ملافه ای دیگر پنهان شد.

از آن بالا، پیرمرد نمی توانست ببیند که پرستار مردش که برای خریدن پوشک بیرون رفته بود٬ به خانه بازمی گشت.

پرستارش از پله ها بالا می آمد و دختر پس و پیش ملافه ها راه می رفت. برای لحظه ای ایستاد و دست در جیب بلوزش کرد. از آنجا پیرمرد تنها می دید که دختر یک دستش را بر روی گوشش برد و سپس شروع به صحبت  کرد. پیرمرد هیچگاه نمی توانست صدای دختر را بشنود. اما تصویری کامل از خنده دختر در پیش چشمانش شکل می گرفت. بالا بردن سر، دستی که بر روی گونه می رود و چشمانی که به سختی بر روی هم فشرده می شوند. سر پایین می آید و دندانهای یک دست سفید، نمایان می شوند. پایین رفتن دستی که به بهانه مرتب کردن پیراهن، اندام را جستجو می کنند، انگار که هر لحظه سلامت و تناسب آنها بررسی شوند.

پیرمرد آنقدر که می توانست با سر راه رفتن او را بر روی بام دنبال می کرد. دختر انگار که صدایی شنیده باشد به سمت در پشت بام به راه افتاد، در خانه باز شد و پرستار به سرعت داخل شد. پرستار به سمت بالکن می آمد و دختر به سمت ظرف قرمز رنگش می رفت. پیرمرد آرزو می کرد که پرستار در راه رسیدن به بالکن از دنیا برود. دختر به سمت در پشت بام رفت. سایه پرستار بر روی سر پیرمرد افتاد. دختر چرخید و برای آخرین بار نگاهی به ملافه ها انداخت. پرستار صندلی را چرخاند. دختر متوجه بالکن شد. برای لحظه ای نگاه دختر و پیرمرد در یکدیگر گره خورد. پیرمرد، آنقدر که می توانست، به چشمهای دختر چشم دوخت. سپس تنها منظره آشنا و خالی و در سکوت خانه در پیش چشمانش بود که تمام زندگی اش به سکوت آن خو گرفته بود. پیرمرد، آنقدر که می توانست، صداهای نامفهومی از دهان خارج کرد تا سکوت خانه را برای لحظاتی بشکند.

چهارشنبه 14 اسفند ماه سال 1387
سوال
کدوم رو انتخاب می کنی؟
اینکه عاشق باشی؟ یا همیشه در سایه یک عشق زندگی کنی؟
Free counter and web stats